تبليغاتX
آرامگاه

آرامگاه

فردا پاسخ همه ی خواسته هاست و فردا یعنی تاخیر بی نهایت.

می دونم که این روزها هم می گذرن. سخت و آسون همه ی روزها می گذرن. اما می ترسم. از اینکه وقتی گذشتن دلم بسوزه که کاش برگردن. دلم نمی خواد حسرت بخورم.

این روزها اونقدر استرس دارم که گاهی دلم گریه می خواد.چه حس مزخرفی دارم این روزها!

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 13:7 توسط آسی| |

۱) دلم نمی خواد برم. دلم می خواد این ۳ ماه رو عین بچه ی آدم بشینم خونه و این ۶ تا کتاب کوفتی رو

 بخونم و خلاص کنم این دوره ی بیخودی طولانی رو. اما مثل همیشه ی این سال ها  نمی شه که نمی

 شه!

 

۲) تو دلت برای من تنگ نمی شه ! من دلم برای او تنگ نمی شه و دل او هم برای دیگری تنگ نمی شه.

سعی کردم این زنجیر رو پاره کنم اما نشد..... من نتونستم.....

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 13:36 توسط آسی| |

چرا وقتی یکی حالتو می پرسه و تو جوابی نداری بدی ، تعجب میکنه ، چرا تعجب میکنی ... یعنی تا حالا به نقطه ای نرسیدی که ندونی چه حالی داری ؟؟؟؟

یه سکوت تلخ ، حال و روز این فصل زندگی منه ، سکوتی که می تونه در یک لحظه جای خودشو به یه پرخاشگری بدون فکر و دلیل بده . این فصل انقدر طولانی شده که واسه خودم نگران شدم ... نگاه زمونه هم پر درده ... نگاه همه حتی ... خسته...

می خوام که بمونم ، همین جا ، توی رؤیا ... جرأت روبرو شدن با واقعیت رو ندارم.... روبرو شدم ، جرأت پذیرفتنش نیست ...

دلم نمیخواد بهار بیاد ، میخوام زمستون بمونه ، هنوز بارون ، هنوز هوای سرد ، دوست ندارم لباسای بهاره رو با لباسای زمستونه عوض کنم . بهار که می یاد ، تولد منو هم همراش می یاره ، اونوقت یک سال دیگه + 23......

هیچ کاری نکردم ، هیچ اتفاقی نیفتاد ، پریشونم ، نمی دونم چی درسته چی غلط ، هیچکس نمی دونه ، ندونسته هم از این دنیا می ریم ......

افسرده شدم ، بی مصرف ، دارم اغراق می کنم ، دیونه هم شاید . یه لحظه خوشحال ، یک روز ناراحت ، یک هفته بی حس و حال . به طرز وحشتناکب آدم نچسب و ... ، نمی تونم بهتر شم . سعی می کنم زندگی رو به معمولی ترین حالت ممکن بگذرونم ، خیلی کسل کنندست . همیشه یک سوال رو از خودم می پرسیدم ، چرا مجبور به قبول چیزهایی هستیم که دوست نداریم ؟؟؟؟؟؟  خب بهارِ لعنتی نیااااااااااااااااااااا...... با اومدنت دارم تنهایی رو بیشتر حس می کنم .. حداقل با خودت یه خبر خوش بیار ، مردم از انتظار.......

نیاز شدید به یک دوست دارم ، یک غریبه ولی آشنا . اینو به دوستایی که صمیمی هستند هم گفتم و خب روشنه که چقدر هم ناراحت شدن ....... دوستی می خوام که مجبور به سانسور حرفام نشم .

و تمام اینا تقصیر توئه...............

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 22:44 توسط آسی| |

دلم آغوشت رو می خواست.....
نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 23:25 توسط آسی| |

دیگه باید یاد بگیرم کندن از بعضی چیزها و بعضی آدمها رو!  باید فاصله بگیرم و واقعیت رو همون طور که هست ببینم بعد هم ۱ خونه تکونی و خلاص!

نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 1:25 توسط آسی| |

 

طرف توی جشن عقد برادر بزرگش کت و دامن می پوشه بعد به علت جدا نبودن خانوم ها از آقایون ، مانتو و روسریش رو در نمیاره. اما توی فیس بوک عکس بی حجاب می ذاره اونم با تاپ دکلته !!!!!

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 9:56 توسط آسی| |

دختره صبح به صبح  ۱ "صبح به خیر عزیزم " تایپ می کنه  و به شونصد نفر می فرسته.

می تونن!!!!

نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 22:10 توسط آسی| |

 

می دونم که باید بکنم( به فتح کاف ) اما شهامتش نیست. ذره ذره شهامت از گذشته هام جمع می کنم . باید بتونم

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 22:27 توسط آسی| |

بی انصافی عادتت شده.....

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 23:55 توسط آسی| |

 

خودت را قطعه قطعه کنی ، دار بزنی ، موهایت را با دست خودت تار تار و دسته دسته از سر جدا کنی، بعضی آدم ها یاد نمی گیرند که وقت راه رفتن با یک خانم نباید از او پیش بیفتند ، وقت ورود و خروج به جایی نباید سرشان را بیندازند پایین و انگار نه انگار که کسی همراهشان است راه خودشان را بروند. وقت سفارش دادن اول از خانم بپرسند.

بعضی آدم ها به رعایت آداب معاشرت می گویند :سخت نگیر بابا، راحت باش!!!! 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 10:52 توسط آسی| |

Design By : Night Melody